عبدالله مستوفى

63

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

راهنمائى كرد ، ميرزا نيمه‌جان و نفس‌زنان خود را در اطاق شاه ديد . شاه بر صندلى جلوس كرده بود ، به علت نقرس ، پاهايشرا از زانو نوارپيچ كرده بودند . از دو طرف صندلى يك عده پيشخدمت بفاصله دائره‌اى ساخته بودند كه در روبروى شاه يك جاى خالى داشت ، رفيق ميرزا هم جزو دائره بود ميرزا رسم ادب بجا آورد و تعظيمى كرد و به اشاره رفيقش در جالى خالى ايستاد و دائره را كامل نمود . رفيق ميرزا عرض كرد : « ميرزا آقاى شيرازى قصيده‌اى در مدح قبله عالم سروده اگر امر فرمايند بعرض برساند » شاه گفت : « بخواند » ، اين طرز پذيرائى بدل ميرزا نچسبيد پيش خود گفت : « از بس شاعرهاى عراقى شعرهاى « هشت من يك شاهى » برايش گفته‌اند اشعار مرا هم از همان قماش تصور كرده است ، وقتى شعرهاى مرا بشنود خواهد فهميد كه پهناى كار از چه قرار است و دست به پر شال خود برد و نسخه قصيده را بيرون كشيد و شروع به خواندن كرد . ميرزا در مطلع قصيده خيلى زور بخاطر آورده و تا توانسته بود محسنات لفظى و معنوى به كار برده و بعقيده خود صنعت « حسن مطلع » را خيلى خوب به كار بسته و منتظر بود بعد از خواندن آن صداى به‌به ! به‌به ! احسنت ! احسنت ! حتى مكرر ! مكرر ! از همه ، سهل است از شاه هم بلند شود ولى شنوندگان حتى رفيق دربارى ميرزا هم تحسينى اظهار نكردند و شعر دوم و سوم الى پنجم هم همينطورها گذشت و ميرزا را بسيار مكدر كرد . از شعر ششم متوجه شد كه شاه سرش پائين و مثل اين است كه فكرش بجاى ديگر مشغول است و چند نفريكه در اين دائره نزديك شاه و روبروى ميرزا هستند با چشم و ابرو و لب و دهن علامت استفهام و تعجب ظاهر ميكنند و مثل اينستكه ميخواهند بگويند : « اين احمداها چيست كه اين شاعر جلو شاه ميخواند ؟ » ، اگرچه ميرزا از اين شعرنفهمى آنها ملالتش بيحد بود ولى جز خورد دل كردن چاره‌اى نداشت بهرطور بود تا شعر دهم و دوازدهم هم پيش رفت ، در اين موقع متوجه شد كه تمام اشخاص دائره ، جز شاه كه سرش پائين و توجهى ندارد ، همگى هريك با كسى كه پهلوى اوست با سر و صورت و لب و دهن و چشم و ابرو بدون اينكه صدائى از خود بيرون بياورند مشغول مسخره كردن اشعار او هستند . شاعر ما بقدرى از حال طبيعى خارج شد كه ندانست ديگر چه ميخواند و بكجاى قصيده رسيده و از حواس‌پرتى مجددا از شعر اول شروع كرد ، پك‌پك خنده از حضار بلند شد . شاه سرش را بلند كرد و گفت : « ما منتظر بوديم شريطهء قصيده را بشنويم . شما مطلع را بجاى شريطه تكرار ميكنيد ؟ اين چه وضع شعر گفتن و شعر خواندن است ؟ » ميرزا ديگر تاب نياورد و مثل انار تركيد و گريه را سرداد و هق‌هق‌كنان عرض كرد : « قربان اين ملوها ( ميمونها ) ئيكه تو دور خودت جمع كرده‌اى اينقدر شكلك ميسازند كه آدم راه خانه‌اش را گم مىكند تا چه‌رسد به پس‌وپيش شعر » و با اشاره به سمت رفيق دربارى خود ، اضافه كرد : « اين جونمّرگ‌مرده « 1 » هم امروز خرش

--> ( 1 ) - « جوانمرگ‌مرده » نفرين و اصل آن همان جوان‌مرگ شده نفرين معروف است كه در اصطلاح بازارى شيرازى « جونمرگ » مرده‌اش كرده‌اند .